تبليغاتX
هوادار تراكتورسازي تبريز



...تنهایم اما گله ای ندارم


...تنهایم اما گله ای ندارم

 

        

روزاي آخر پاييز بود....هوا سرد و مرطوب......

آرام برگ هاي خزان باغ را زير پاهايم مي شكستم...

باد ملايمي مي وزيد و موهايم را به بازي گرفته بود...

تو انتهاي باغ به تنه درختي تكيه دادم ونشستم...

زانوهايم را در آغوش گرفتم و چشمهايم را بستم..

مي خواستم اينبار هم توي رويا با تو باشم...

دم دم هاي غروب آخرين عصر پاييزي بود....

من و تو تنها دور از چشم آدما بوديم...

سوز سردي صورتم را نوازش مي كرد....

روبه رويمان يه جاده خلوت بود...بي انتها...

دو طرفش درختهاي سر به فلك كشيده كه رنگ پاييز گرفته بودند...

خيلي زيبا بود...مات و مبهوت نظاره گر اين صحنه بوديم...

آروم دستهاي سردم را به دست گرفتي گفتي

 شايد امشب آخرين شب باشه پيش هم هستيم....

آروم چشامو بستم گفتم: نه نيست...

من و تو هميشه با هم هستيم...صدام مي لرزيد

محكم دستشو فشردم...با بغض گفتم ...امشب خراب نكن....

ساعتها توي سكوت راه رفتيم

شب شده بوده هوا سرده سرد بود...

روي صورتم دونه هاي سردي رو احساس مي كردم....

گفتم عشق من داره برف مي باره..

من و تو امشب خوشبخترين آدما روي زمين هستيم....

دونه هاي برف بوسه بر صورتم مي زدند...

گفتم كاش امشب هيچ وقت تمام نشود....

من و تو تا آخر عمر توي هم چين شبي كنار هم زندگي كنيم...

خيلي سردم بود....انگشتان دستم يخ يخ بود...

ديگر توان راه رفتن نداشتم....ايستادم

روبه روي هم...نگاهم تو نگاهت گره خورد...

چشما ت زير برف ناز شده بودند

گرماي نفست به صورتم مي خورد چقدر دوست داشتني شده بودي

چقدر زير برف ماه شده بودي...همه جا سفيد سفيد بود....

بي اختيار قطره اشكي از چشام روي صورتم سر خورد....

گفتي باز چي شده داري گريه مي كني/؟؟

آهسته هر دو دستتو به دست گرفتم....اجازه ندادم اشكامو پاك كني...

دستاتو بوييدم و آروم روي لبهام گذاشتم و بوسيدم...

همچنان خيره به چشمات بودم و اشك مي ريختم

تو فقط نگام مي كردي...آروم گفتم من و تو هميشه در كنار هم مي مانيم...زير برف زير بارون ...تو سخت ترين شرايط....

گفتم تو دنياي مني....

من تو رو دوست دارم خيلي دوست دارم...تنهام نمي زاري مگه نه؟؟؟

التماست مي كنم عشق من...

هيچ وقت نگاهت رو ازم دريغ مدار....گرمي دستاتو...حتي آغوشت رو...

وقتي با توام مي خوام زمان متوقف شه...

ساعتا باهات حرف بزنم...نگاهت كنم...بهت عشق بورزم

آروم دستتو گذاشتي رو لبت كه ديگه سكوت كنم...بسه....

با انگشت دستات اشكامو پاك كردي و بهم خيره شدي....

گفتي : تو نفس مني بي تو من هيچم....

منو تو آغوشت جا دادي...آغوشت بهم آرامش مي داد...

برف هم چنان بر صو رتمان بوسه هاي سرد مي كاشت

و من و تو غرق عشق بوديم....

نيمه هاي شب بود....اون شب شب يلدا بود...

طولانيترين شب سا ل....

خوشحال بودم پيش توام...در آغوش توام...

لبهايت را رو لبهايم گذاشتي...

يه بوسه عاشقانه....طعم شيرينيشو تا عمق وجودم احساس كردم ...

نگاه ملتمسانه اي بهت كردم....تو را مي طلبيدم ...

عشق تو را...لبهاي تو را...

اون شب منو تو زير اولين برف زمستاني در كنار هم بوديم...

زير نگاه تك تك دونه هاي سپيد برف....

گرماي لبانت سردي وجودم را مي كاست و منو ديوانه تر مي كرد....

با افتادن اولين برف روي صورتم به خود آمدم...داشت برف مي باريد...

وقتي چشامو باز كردم تمام رويام از بين رفت...

طمع شيريني روي لبام احساس مي كردم...

دستام هنوز گرماي دستات رو داشت...

عطر وجودت سراسر باغ را پر كرده بود....

صورتم رو به آسمان گرفتم...تا دونه هاي برف نوازشم كنن

و بوسه بر لبانم بكارن...

اون شب زير برف با رويا ي تو خوابم برد....

با تو بودن و به ياد تو بودن خيال نيست...

عشق من، تمام شب هاي بي تو برايم يلداست.....

 

امشب شب يلداست....طولاني ترين شب سال...

صميمانه به همتون تبريك مي گم...

اميدوارم در كناركانون گرم خانواده...با ياد عشق هاي تو دلتون بهتون خوش بگذره...

من هميشه با شادي بيگانه ام....براي منم دعا كنين....

خدايا دوستت دارم ...آرزو مي كنم به تمام آرزوهاتون برسين

قربون تك تكتون

+نوشته شده در 88/09/30ساعت18:44توسط آزاده | |

 

من نمي رنجم،.....

كسي كه زاده ي رنج باشد به راحتي مي تواند تحمل كند....

نگران نباش من هيچ كينه اي از هيچكس به دل ندارم...

من هميشه متاسفم از روزي كه چشم به دنيا گشودم تا به الان...

گفته ام: از به دنيا آمدن خود متاسفم

اين بيت رو خيلي دوست دارم:

تا تواني دلي به دست آور                       دل شكستن هنر نمي باشد

تو زندگيم هميشه سعي كردم ديگرون را دوست داشته باشم ....

دل هاشونو به دست بيارم اما....

اما مي دونم گاهي نا خواسته ازم رنجيدن ....

يعني رنجوندمشون و دلاشونو شكستم....

آره گناهكارم....خيلي از آدما را از خودم روندم ....

چون نخواستم با احساسات آنها بازي كنم...

نمي دونم به چه چشمي نگام مي كنن و شايد هم ازم متنفرن...

يا چي راجبم فكر مي كنن....

اما خيلي وقته اين چيزا برام مهم نيست...

در واقع حرف ديگران برام ارزشي نداره...هیچ وقت...برداشتتون آزاد

اما همه زنده ايم و داريم توي اين دنيا كنار هم زندگي مي كنيم...

 خوبي دنيا در اين است كه مي گذرد و تلخ و شيرينش پايدار نيست.

مگه نه؟؟؟؟

به هر حال من از همه معذرت مي خوام ...

دوست ندارم كسي اندازه سر سوزن هم ازم دلخور باشه

خواهشن به بزرگي خودتون منو ببخشين...

من كه از همتون كوچكترم...نوكرتونم هستم...خوبه؟؟؟

يه معذرت خواهي مخصوصم از يه دوست مجهول دارم...

خودش مي دونه كيه...

نمي خواستم ناراحتت كنم...منو ببخش

از خدا مي خوام همه ازم راضي باشن...همين

اينم يه قطعه ادبي در مورد پاييز كه داره كم كم تموم ميشه

(من عاشق پاييزم)

پاييز را فراموش كن....

پاييز را فراموش كن....

و به بهار بيانديش چون هيچ گاه خزان زندگي ما فرا نخواهد رسيد

 و منو تو هميشه در بهار زندگي خواهيم كرد

من پاييز زمان را براي تو تبديل به بهار خواهم كرد ...

اگر بدانم هميشه در كنار من مي ماني...

...

خوب مي دانم خزان زندگي من هيچ وقت بهار نخواهد شد....

 

+نوشته شده در 88/09/24ساعت17:48توسط آزاده | |

...

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

توي يه روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خام عشقت چون مرا اين گونه مي خواهي

منم آن خاموشه خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم  هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

تو غم در شكل آوازي شكوه اوج  پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بيگانه مي خواهي

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خود تر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر  آنچه مي خواستي

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

سلام به روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

بكش دل را شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

بكن حرف منو باور نيابي از من عاشق تر

نمي ترسم من از اغراق گذشت آب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

                                            ...

                                  

+نوشته شده در 88/09/21ساعت20:35توسط آزاده | |

بازم سلام...

نمی دونم چرا می خوام این پست رو بذارم اما می خوام بگم خیلی از پسرا عقده ای هستن

و خیلی مغروووووووووووووووووووووووووووور و از خود راضی هستن....باور کنین...

اصلا ناراحت نیستم که ۷۵/۰ گرفتم خیلی هم افتخار می کنم...

اولا خوب نخونده بودم...دوما از ریاضی متنفرم البته از امروز به بعد...

هفته پیش این موقع از همه جلوتر ورقه مو دو دستی تقدیم استاد کردم و از کلاس اومدم بیرون...

خوب نشستنم بیهوده بود اونم با دوستایی که با کله افتاده بودن رو ورقه شون و تند تند می نوشتن

استادمون...هیچی نگم بهتره ...وگرنه..... بماند....اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

امروز نتونستم تحمل کنم...از کلاس اومدم بیرون....تازه به کلاسشم دیر رفتیم....

اینقدر عصبانی شده بود اگه می دیدین...خیلی از دوستام می ترسیدن برن کلاس....

من که اصلا ازش نمی ترسم البته لووولووخور خوره نیستاااااااا

اما با این حال نمی دونم چرا می ترسیدن...بمیرم الهی....

الانم خیلی ناراحتم نه اینکه ۷۵/۰ گرفتماااا نه موضوع یه چیزه دیگس

به نظرم می تونم این نتیجه رو بگیرم پسرااااا وقتی بیشتر می فهمن البته تو عالم خودشو

 فکر می کنن کی هستن در صورتی که در چشم انسان هایی مثل من که کم می فهمم....

هیچیییییییییی.....اصلا بی خیال...

راستی امروز که نمونه بارز پسر ایرونی رو دیدم...از خودم بدم می اد که چرا می خواستم پسر باشم

به دختر بودنم خیلی هم افتخار می کنم و به ۷۵/۰ نمره میان ترم ریاضیمم بیشتر می افتخارم

اینا همشون خاطره است در آینده به دردم می خوره

خلاصه خیلی عقده ییییییییییییییییییییی هست...بهش نگینا من گفتم کلا پسرا همشون عقده این

به جز چند مورد......

+نوشته شده در 88/09/18ساعت11:37توسط آزاده | |

 

سلام به همه دوستان خصوصا هواداران تراكتور

ديروز رفتيم تبريز ..خونه عموم تا مادر بزرگ جونمو بيبينيم آخه دلمون براش لك زده بود

من و داداشام  نقشه رو طوري ريخته بوديم كه بتونيم اين بازي تراكتورو از نزديك ببينيم

خلاصه بعد از ظهر رفتيم تبريز...بحث  بازي و ورزشگاه و را انداختيم اگه بدونيد چه حالي مي داد

مامان و همه مي گفتن كاسه داغ تر از آش نشو دختر كيلو چنده..تو كجا؟؟از طرفي بيليط هم نداشتم

براي همين مدام از دختر بودم بدم مي يومد و ميگفتم كاش منم پسر بودم

.وااااي اگه بودم چي مي شد........

اما متاسفانه نيستم و نمي تونم باشم....مسئله جدي شد و من غمگين تر....

داداشام مدام بهم حرص مي دادن كه ما مي ريم تو بشين از تلويزيون تماشا كن ...

نزديكاي ظهر امروز ساعت 12 :30 حاضر شدن كه برن يادگار امام ....

تازه داداش فسقيليم سوشرت قرمزمو هم تنش كرد و بيشتر حرصم مي داد...

كلي باهاش كل كل كردم كه درش بياره اما مگه حريفش شدم...

با عموم و نوه اش  رفتيم تا نزديكاي مجتمع فرهنگي شهيد كسآيي كه برسونمشون ...

كاش سيل جمعيت و مي ديدين...پسراااااااااا رو بگو..

.تمام صورتاشون قرمز رنگ كرده بودن و روي لپ و پيشانيشون

 حتي چانه مباركشون بزرگ و به رنگ قرمز به انگليسي نوشته بودن T(تراكتور)

يكي شيپور مي زد...يكي شعار مي داد...يكي رو پنجره ماشين نشسته بو و پرچم تكون مي داد

راستي دلم به حال سرويسها ي خط و خصوصا نيسان و ...كلا همه ماشينا مي سوخت...

باور كنين 4 برابر ظرفيتشون توش هوادار تراكتور بود ...باور كنين راس مي گم...

تفلك لاستيكاشون...بميرم

خلاصه پيادشون كرديم تا بقيه راهو پياده برن ...اون موقع هم گفتن از تلويزيون ببين باشه؟؟؟؟اه ه ه ه

برگشتيم خونه مامانو زن عموم و هم برديم تا ببينن...يه دوري هم تو شهر زديم

دم دم اي شروع بازي رسيديم خونه(14)...جلدي تلويزيونو روشن كردم و نشستم بازي و ببينم...

همون دقيقه اول بازي يكي زديم كه كلي خوشحال شدم...

عموم گفت :توام جات اونجا بود چه خبره ته دختر چی به تو می رسه؟؟؟....

نيمه اول چندان هيجاني نبود وما 1 به 0 جلو بوديم...نيمه دوم و بگووووووو

دومين گل رو كه زديم شنيدم ورزشگاه داشت مي تركيد...باور كنين

بيچاره تيم مقابل نتونست تحمل كنه...جلدي جواب گل رو داد...نتيجه 2 بر 1 شد...

وااااي اگه مي ديدين وقتي گل دوم رو زديم چطور گفتم گووووووووووووول

نوه ي عموم ترسيد ...الهي بميرم يه جوري نگام مي كرد فكر كنم تو ذهنش ازم يه هيولا ساخت

گول سوم رو بگو......واقعا گل كاشتيم....

دروازبانمون مهدي ثابتي واقعا دروازبان با حاليييي...اعتماد به نفسش بالاست....

بلاخره 3 بر 1 تراكتور صباي قم را  به گريه انداخت....

داداشام اومدن و از موج مكزيكي گرفته تا چه  شعارايي مي دادن برام گفتن....

منم تو دلم گفتم :كاش منم يه پسر بودم حداقل براي 90 + 5 دقيقه

....

+نوشته شده در 88/09/13ساعت20:37توسط آزاده | |

 

دردي نه دوزرم هيچ عيبي يوخدي

سومسه سورم منتي يوخدي

عاشقين عشقينه رغبتي چوخدي

گناهيم دنيادا بيرجه باخيشدي

زمانه باشيما گور نلر آشدي

محبت گونشي كولومي ساشدي

هر گئجه گوزومين يولداشي ياشدي

سووديم اووكدن دييه بولمديم

ديليم توتولدي نيه بولمديم

ديليم د دانسا گوزلريم دانماز

البير دل سيزدي لال دي محبت

سيوجي كدردي بال دي محبت

...

.

.

+نوشته شده در 88/09/11ساعت19:14توسط آزاده | |

...       

هيچ دوشونمديم نيه سنه سويرم ديديم

تكجه سني اوركدن سوديم نيه بيلمديم

اما سن هيچ اينانمادين مني...

هر زمان ديديخجا سنسيز ياشاماخ ايستميرم

سن فغط گولومسونردين منه...

اينان مادين مني نيه بولميرم...

سن منن اولدوزلار كدر اوزاغيدين....(

من هيچ اوزاغليغين بولمديم...

ها چوخ سني سوديم...او اوزاغليخكدر

هيچ اونودمارا او زماني كي آيريلماخ ايستدين منن

ايستدين مني كه تكجه اميديم سنيدين بوراخاسان

او زمان بولوتكمي دولدي گوزلريم...

ديديم من سنسيز اولرم بو دنيادا گالامارام

يالوارديم سنه...عاجزيم كيمي اياخي وا دوشديم

سن هيچ دوشونمديم مني...

هيچ گوزلريمين ياشيندا سيلمك ايستمدين

اينان ماديم منيم سودامين اوركي بوگدر داشدي

اينان ماديم ديديغين سوزلرين هامسي يالانيدي

تكجه ديديغين سوز منه بويودي

من سني هيچ زمان سومديم...

سوزلريمن هامسي يالانيدي...

من تك دييرم...منيم باشگا سوگيم وار

سن دانيشديخجا منيم گوزلريمنن ياش سيل كيمي آخيردي

ديديم سنين دنياندا من فغط بير قربانيديم

نيه نيه؟؟؟گناهيم نييدي؟؟؟

نيچه پيسلييم گيشدي سنه...

سوسدين...ديدين مني اونودگينان...

او زمان اولمك ايستديم...

كاش اوليديم...بو گوني گورمزديم

بولوتكيمي ياغيردي گوزلريم...

سن آيريشدين منن...ترك ايدين مني

سن مني تك اوتوردين گدين....

گدين ....سنن سونرا دنيام بوتون غم كدر دي

هيچ اونودما سني من نگدر سويرديم...

اونودما گوز ياشلاريمي مني ترك ايدن گوني

آرزولارام كي خوشبخت اولاسان...

ايندي اونودميشام سني...

آنديشميشم هيچ كيمي سومجيم...

هيچ كيم سويرم ديمييجيم...تا نفسيم وار عاشق اولمايجيم...

آنديشميشم

 

+نوشته شده در 88/09/08ساعت19:9توسط آزاده | |

حقیقت تلخ است و تلخ تر از آن فرار از آن است....

به رغم ظاهر شادم،باطنم شهری است مخروبه و مسکوت.

آدم همیشه دوست دارد حداقل یک نفر در دنیا چشم انتظار و نگران او باشد...

 غم من به وسعت باتلاقی است که انتها ندارد...

این روزگار تلخ را برای خودم تلخ تر کرده ام گاه تلخی ها را چیزی نمی شوید مگر اشک دیدگان...

چگونه ممکن است زنده بود و چشم داشت اما رقص شعله های زندگی را از کران تا کران ندید

 مگر اینکه عمدا و بر اثر ضعف و هول بی جهت پرده ای ضخیم بر دیدگان خود کشیده باشم

می دانی جهنم چیست؟؟؟رنج کسی است که نمی تواند دوست بدارد يعني من...

 از دوست داشتن احساس ندامت می کنم مشکل در من و نگاه من به زندگی است

به این نتیجه رسیدم که همه چیز در زندگی نا پایدار است و رنگ و لعاب دروغ دارد

حقیقت این است که آنچه می پنداریم و خواهانش هستیم همانی نمی شود که انتظارش را داریم

 و سعی می کنیم که زهر زندگی را به نوش داروی صبر شیرین کنیم

با اینکه اهل همین سرزمین و خاکم و از کره ای دیگر نیامده ام

 اما خوب می دانم که میان من و مردم این سرزمین فاصله ایست که

موجب می شود حرف هم را نفهمیم...

 دوست داشتم امشب برگي از درخت پاييز بودم زير باران رحمت... ....

حرف من طنین یک تنهایی است...

اما من از تنهایی و فراق نمی نالم...

سخت است فراق عزیز و تنها ماندن...

سخت است بر جای ماندن و راکد زندگی کردن...

 همچون چشمه ی خشکیده مقروض ،بی تو زندگی را در جام لحظه ها تهی خواهم کرد

و چهره ام از تلخی آن در خود خواهد تکید...

بی تو زندگی را در فریاد بی صدا تجربه خواهم کرد

روحم آواز رفتن بر لب دارد و فریادم در فضای خالی از صدا می ماند...

گناهم چی بود؟؟؟؟نميدانم...

بزرگترین نعمتی که خدا به انسان داده قدرت دوست داشتن انسان هاست

 شاید اسم دیگه اش عشقه و من عاشق تو هستم....

امشب با باران هم صحبت خواهم بود...

 تا وسعت ترانه دلتنگی ام را در یابد ...

تا از یاد ببرم احساس بی کسی و غروب غمناک زندگی ام را

 بعد تو تنهایی را با تمام وجود حس خواهم کرد و بهش عادت خواهم کرد...

و دل خواهم سپرد به آهنگ سادگی زیستن آن هم بدون تو اما با عشق تو...

تا هميشه دوستت دارم...

+نوشته شده در 88/09/04ساعت15:3توسط آزاده | |

حالت خوب نيست چشاتو مي بندي داري به چيزاي خوب فكر مي كني...

توي دنياي سياه چشمات  كنار كسي كه عشقش  در دلت  زبانه مي كشه نشستي...

دارين با هم حرف مي زنين...تو چشاش خيره ميشي...

مدام تكرار مي كني ...من خيلي دوست دارم...

اون فقط لبخند مي زنه..مثل هميشه...

آروم بلند مي شين و با هم توي سكوت و تاريكي قدم مي زنين...

حس مي كني كنار يه غريبه هستي...

حس مي كني دلش يه جاي ديگس...حس مي كني دوست نداره...

بغضت مي گيره...يه قدم بيشتر از اوون بر مي داري و روبه روش مي ايستي...

تو چشاش غرق ميشي...ازش مي پرسي:تو هم دوسم داري؟؟؟!!!مگه نه؟؟؟...

باز سكوت مي كنه....سكوتش آزارت مي ده...

اشكت سرازير مي شه...روتو بر مي گردوني و بي رمق راهتو ادامه مي دي..

نمي خواي شاهد تك تك اشكات باشه...آهسته ازش دور ميشي...

صدات مي كنه...اما بغض ت اجازه نمي ده...بگي: جانم...

خودشو بهت مي رسونه و  ميگه مخواي بدوني؟؟؟

با صداي لرزان مي گي:آره

بغلت مي كنه و ميگه گريه كني نمي گمااااااا...آروم اشكاتو پاك مي كنه و...

ميگه آره دوست دارم...خيلي هم دوست دارم ...من و تو فقط دوستيم...نه ليلي و مجنون

ميگه :من و تو هيچ وقت نمي تونيم به هم برسيم...حتي تو خواب هم نمي تونيم با هم باشيم

پس همون بهتر همديگرو دوست داشته باشيم و زندگي كنيم بدون هم...

به هق هق افتادي و باور نمي كني ...عشق تو را توي دوستي خلاصه كرده...

ميگي اما من بيشتر از يه دوست دوست دارم مي فهمي؟؟؟؟

باز سكوت كرده...داري التماسش مي كني...با اشكات با نگاهت...اما

مي بيني فاصله ها ازت دور شده...بين تاريكي دنياي چشمات محو ميشه...

تو را در هوای پاییزی تنها می ذاره و می ره...

چشاتو باز مي كني ...بعد از اون همه سياهي...

چشات به سفيدي سقف اتاقت روشن ميشه...احساس مي كني سرت داره مي تركه

چشات خيس خيسه...از تب داري مي سوزي...

نگاهتو از سقف اتاق مي دزدي و...

 به حلقه اي كه از شاخه ي درخت جا عكسيت آويزان كردي مي دوزي..

بلند مي شي و بي اختيار حلقه رو مي ندازي...

دستت و آروم مي زاري رو لبات و مي بوسيش...

تنها چيزي هست كه ازش داري...اون موقع هس كه مامان صدات مي كنه...

خيلي آروم ميگي دارم درس مي خونم فردا امتحان دارم...

با ورق هاي كتاب فقط داري بازي مي كني و اشكات دونه دونه مي يوفته رو كتابت...

...

+نوشته شده در 88/08/30ساعت0:12توسط آزاده | |

دل من دلواپست بود...

اما تو نگا نکردی...

من چی گفتم که تو این طور...

به من اعتنا نکردی!!!

کوله بار غم به دوشم...

تو چرا صدا نکردی؟؟؟

خار حسرت توی چشمام...

تو به من نگا نکردی...

بار رنجی توی دستم ...

تو غمی دوا نکردی...

عشقی کهنه توی سینم...

تو چرا وفا نکردی...

چرا؟؟؟؟

...

+نوشته شده در 88/08/21ساعت16:22توسط آزاده | |